اینم یه یادگاری از طرفه معلمه گلم خانومه قاسمی هستش که برا شما هم میزارم

 

 

که حالشو ببرین .......من کلا ادبیاتم خوب نیست یعنی اصلا تو کاره شعر و

 

 

شاعری نیستم ولی از عشقه معلمم به زور هم که شده حفظش کردم.......امیدوارم

 

 

که شما هم خوشتون بیاد..........................این شعری از یه شاعره ارمنی هست

 

 

که اسمش کارو دردریان هست........


 

 

 

گفتم ای پیر جهان دیده بگو


از چه تا گشته بدین سان کمرت


مادرت زاد به این صورت زشت؟


یا که ارثی ست تو را از پدرت؟


ناله سر داد که فرزند مپرس


سرگذشت من افسانه پرست


اسمان داند و دستم که چه سان


کمرم تا شد و تاخورده شکست


هر چه بد دیدم از این نظم خراب


همه از دیده ی قسمت دیدم


فقر و بدبختی خود در همه حال


با ترازوی فلک سنجیدم


تن من یخ زده در قبر سکوت


دلم اتش زده از سوزش تب


همه شب تا به سحر لخت و ملول


اسمان بود و من و دست طلب


عاقبت در خم یک عمر تباه


واقعیات به من لج کردند


تا ره چاره بجویم ز زمین


کمرم را به زمین کج کردند




موضوعات مرتبط:

تاريخ : ۱۳٩٢/۳/۱ | ٥:٠٧ ‎ب.ظ | نویسنده : مهتاب | نظرات ()